برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
از سر کار بر میگشتم ، خسته بودم ، رسیدم خونه ، رفتم لباسمو عوض کنم ، که روی ایینه دیواری نوشته بود عزیزم من برای همیشه رفتم . عصبی شدم زنگ زدم هر چی از دهنم در او مد بهش گفتم خب من هیچ کاری نکردم که بخواد بذاره بره .
فقط بهش گفتم چرا رفته ؟ جواب نداد و گفتم بره دیگه بر نگرده دیگه نمیخوام قیافشو ببینم واقعا ازش متنفرم ، ساعت 5 تا 10 خوابیدم ، اونقدر خسته بودم که نفهمیدم چجوری خوابم برد ؟ ساعت 11 بود هوا بیش از حد سرد بود و خونمون با رفتن او سرد ترم شده بود.
نیم ساعت گذشت ، ایفون خونمون زنگ خورد تو تصویر دیدم مهتابه نمیخواستم در و براش وا کنم ولی دلم سوخت هوا سرد بود . باز کردم اومد تو دیدم یه دسته گل و شیرینی دستش بود از کارش تعجب کردم نتونستم باهاش حرف بزنم فقط یه چیزی بهم گفت که تمام سوالامو خلاصه کرد تولدت مبارک
برچسبها: تولد, جدایی, قضاوت, دعوا+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 20:53 توسط اتاناز |
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب: روستایی,
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب: باور,
نویسنده: یوسف سلطانی
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی