فقط بهش گفتم چرا رفته ؟ جواب نداد و گفتم بره دیگه بر نگرده دیگه نمیخوام قیافشو ببینم واقعا ازش متنفرم ، ساعت 5 تا 10 خوابیدم ، اونقدر خسته بودم که نفهمیدم چجوری خوابم برد ؟ ساعت 11 بود هوا بیش از حد سرد بود و خونمون با رفتن او سرد ترم شده بود.
نیم ساعت گذشت ، ایفون خونمون زنگ خورد تو تصویر دیدم مهتابه نمیخواستم در و براش وا کنم ولی دلم سوخت هوا سرد بود . باز کردم اومد تو دیدم یه دسته گل و شیرینی دستش بود از کارش تعجب کردم نتونستم باهاش حرف بزنم فقط یه چیزی بهم گفت که تمام سوالامو خلاصه کرد تولدت مبارک


برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی