شب بود......
راه زیادی را پیاده گذرانده بودیم ......
خسته بودیم گفتیم بقیه را را با اتوبوس بریم....
بخار از دهانت بیرون می امد .... خستگی رو توی چشمات دیدم یادته ... عشقم بودی ...
مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما سرما نخوری
رسیدیم خونه با اینکه کاپشنم و دادم بهت ولی سرما نخوردم
گذشت و گذشت و گذشت
حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم
هوا سرد بود ولی کاپشنم تنم بود
رسیدم خونه ... جلوی اینه ایستادم یه چیزی نظرم و جلب کرده بود
یه سری موهای سفید لا به لای موهای مشکیم بود .
یه چای داغ بعدشم خواب ...
صبح فردا رسید... حس بدی بود ... سرما خورده بودم
تنهای .... تنها
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی