خرید بک لینک

امروز گفتم برم یه سری به مامان بزرگمینا بزنم از کوچه داشتم رد می شدم با موجی خروشان از مردمان سیاه پوش رو به رو شدم کمی به فکر رفتم چرا امروز همه اینطو ری اند چرا حال و هوای من همین الان یه دفعه عوض شد چرا همه اون بی حجاب ها خودشان را جمع و جور کردن چرا همه همسایه ها یه طوری به من نگاه می کنن چرا به شکل ترهم به من نگاه میکنند خدایا ... اینطور نگاه ها ازارم می ده چرا تموم نمیشه ؟

تو سرم پر بود از این چرا ها بی توجه به همه اونا راه خودمو رفتم به وسط کوچه رسیدم یه تابوت روی شونه عموم وبابام بود مامان بزرگم و عممه ام و پدر بزرگم پشت اون طابوت بودن دیگه واقعا برام سوال بود حتی دایی هام و خاله هام بود .

دیگه داشتم دیوانه میشدم از بس که فکر کردم تا اخر دل و به دریا زدم و از پدرم ماجرا پرسیدم موبه مو را برام تعریف کرد از چیز هایی که شنیدم هنوز گیج بودم تا اینکه عموم با لباس مشکی اومد و گفت چشمت روشن نسترن ...

با گفته عموم کل ماجرا دستم اومد دیگه فهمیدم نگاه های ترهم امیز مردم برای چی بود ... یه گم شده داشتیم بله داشتیم

من ، پدرم ، مادرم ، وکل خانواده ام همه یک گمشده داشتیم که الان بعد از 35 سال پیداش کردیم دیگه از چشم انتظاری در اومدیم.

قبلش باورم نمی شد و سند میخواستم ولی عموم گفت : چه سندی محکم تر از اسم ورسمش روی تابوتش

چه سند محکم تر از عکس زیبایش ، چه سندی محکم تر از اینکه مارا بعد از 35 سال چشم انتظاری در اورد.

واقعا راست میگفت چه سندی محکم تر از اینا ...

تابوتش را با دقت مطالعه کردم با او پرچم روش یه تابلو بود که صورت شبیه قرص ماهش روی ان بود اسمشم نوشته بود :

شهید عظیم دانشور فضلی

او قهرمان زندگی منه و من به عنوان برادر زاده او باید از خون او محافظت کنم.

او ایستاده و با چهار ستون سالم رفت ولی الان ازان رستم دلیر چهار تکه استخوان مانده که زیر خاک هاست.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:40 توسط نازنین |

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی