باز صبح شد چشمانم از هم گشوده شد
دوباره جانی از خداگرفتم
هر طلوع را اغاز کن با نام او
هرغروب را بر سجاده شکرکن
شکر کن خداوند شکر کنندگان را دوست دارد
نگذار دو روز جوانیت هرز رود
نگذار این دو روز که بهترین روز از عمر تست به هدر رود
نگذار.........
از قول ان شاعر قدر لحظه ها را باید دانست
کدام لحظه را میگوید؟
لحظه ای با دلتنگی را ...
دلتنگی برای کسانی که دوستشان داشتی
زمانی که یادش می افتی مروارید ها بر روی گونه ات جا خوش کرده اند
اگر با ان کسانی که عشقت بودند خاطرات تلخ و شیرین داشتی
اشک بر چشمانت حلقه نزد
بدان ...
بدان سنگدلی بیش نیستی
هر فردی کسی را داشت که اندازه جانش دوست داشت
تو چند نفر را دوست داری
یک نفر... دو...یا هیچکس را
اگر جوابت هیچکس بود بدان تنهای تنهایی
ولی من...
خوشبخت ترین عالمم
اری خوشبختم که عمه بهتر از جانم را از دست دادم
عمه جانم بعد از رفتن تو
غمگین ترین فرد جهان من بودم
تمام خاطراتت را در ذهنم مرور میکنم
یاد تو چشمانم را اشک الود میکند
همه یادگاریت را در جعبه چوبی قدیمی دارم
جعبه ای که فقط مختص من است
ولا غیر...
میخواهم بدانی هرگز نمیروی ز یادم ای عمه جانم 
برچسب:
نویسنده: یوسف سلطانی