لمس باران
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
دیروز عصر مقابل کافی شاپی که در آن نشسته بودم خانم مسنی را دیدم که سوار ویلچر بود و زیر باران با سرعت کمی در حال حرکت بود. فکر کردم شاید به کمک احتیاج دارد خودم را به او رساندم و پرسیدم آیا به کمک احتیاج دارد؟ خندید و گفت ” ممنونم ولی از لمس باران حس خوبی به من دست میدهد عمداً آرامآرام حرکت میکنم.”
گیتار عشق
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
درست ده سال پیش بود، بعد از مشاجره لفظی که با دوستم داشتم گیتار من را بدون اجازه فروخت! خیلی ناراحت بودم وقتی برای پس گرفتن گیتار مراجعه کردم فهمیدم که آن را به شخص دیگری فروخته است. بعد از پیدا کردن، آن شخص گیتار را به من پس داد و علاوه بر آن ساعتها باهم صحبت کردیم و آهنگ نواختیم. اکنون ۹ سال است ک...
نواقص زندگی
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
گاهی بیمار میشوم، اما هنوز سرپا هستم. خیلی از شبها درست نمیخوابم اما همچنان برای تجربه یک روز جدید از خواب بیدار میشوم. کیف پولم پر نیست ولی شکمم چرا. همهچیزهایی که میخواستم را ندارم ولی هر چیزی که لازم است را دارم. خدا را شکر با وجود همه نواقصی که در زندگیم هست این زندگی را دوست دارم و سعی میکنم به...
بی ارزشم
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
شب گذشته خیلی شیک و مرتب در رستورانی که قرار گذاشته بودیم منتظر دوستم بودم. ولی او نیامد. حس بی ارزش بودن به من دست داد و خیلی ناراحت شدم. وقتی داشتم رستوران را ترک میکردم دختر کوچکی از مادرش پرسید: “چی میشد من یک پرنسس بودم؟” جالب بود. لبخند زدم و کل مسیر تا خانه را پیاده روی کردم. فهمیدم تنهایی چی...
مراسم خاکسپاری
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
دیروز در مراسم خاکسپاری یکی از همکارانم حضور داشتم. خیلی عجیب بود کسانی که گریه میکردند و مرتب میگفتند ما دوستش داشتیم. او مرد فوق العاده ای بود اما حتی یکبار در طول دوران حیاتش به او نگفتند دوستش دارند! فقط بعد از مرگ بود که عشق این کلمه قدرت مند را بی معطلی به زبان میآوردند
سختی بی ارزش
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
با پدرم در مورد زندگی و سختی و رنج صحبت میکردم، پدرم حرف خوبی زد: ” تجربه به من ثابت کرده است که بیشتر افراد تا در ناراحتی و رنج غرق نشوند واقعاً شاد نخواهند بود. معتقدم این به این خاطر است که تمام این سختیها به ما میآموزد که قدر داشتههایمان را بیشتر بدانیم؛ همین موضوع ما را منعطفتر میکند.”
شاکر سلامتی
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
در لحظهای که این داستان را روایت میکنم منتظرم تا سینههای مرا تخلیه کنند، اما به طرز عجیبی حس میکنم خیلی خوش شانسم! من یک زن ۶۹ سالهام که تا کنون بیماری خاصی نداشتم اما در همین مدت کوتاه که اینجا بودم نوجوانهای ۱۷ سالهای را میبینم که به انواع بیماریها مبتلا هستند و با صندلی چرخ دار و تخت جا به جا میش...
مرد بسکتبالیست
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 14:24
هفته گذشته در جریان توری که آن را هدایت میکردم با مرد جوانی آشنا شدم که ویلچر نشین بود. انرژی مثبت خاصی داشت و همیشه لبخند میزد. بیشتر که باهم آشنا شدیم متوجه شدم که قبل از این که روی ویلچر بنشیند بسکتبالیست بوده است. او دیدگاه جالبی داشت. میگفت: ” من چیزی را از دست ندادهام، از بودن در این مکان و لح...
روحانی ابروببر
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 21:38
نمیدونم داستان اون محسن قرائتی راشنیده اید ولی قطعا شنیدید ، واقعا متسفا مثلا اینا همه الگو ما جوانانند دیگه واقعا این حقش نبود به دوربینی توهین کنه من واقعا متاسفم برای اینکه خودشون حرف از حیثیت و ابرو میزنن ولی در عمل میمانند چه کار کنند . منه جوون دیگه نمی تونم حرف هیچ روحانی رو باور کنم چون میدا...
قضاوت بی جا
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 21:38
از سر کار بر میگشتم ، خسته بودم ، رسیدم خونه ، رفتم لباسمو عوض کنم ، که روی ایینه دیواری نوشته بود عزیزم من برای همیشه رفتم . عصبی شدم زنگ زدم هر چی از دهنم در او مد بهش گفتم خب من هیچ کاری نکردم که بخواد بذاره بره . فقط بهش گفتم چرا رفته ؟ جواب نداد و گفتم بره دیگه بر نگرده دیگه نمیخوام قیافشو ببین...
زهر و عسل
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برودبه شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است مواظب باش به آنxa0 دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر...
روستایی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
xa0 روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کردکه باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او ر...
نویسنده وبلاگ
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
سلام لطفا از صفحه های قبل دیدن فرمایید نوشته ها مال یکی دوروز پیش استمنتظر نظراتتان هستیم راستی نظرتان را درباره همه چی وبلاگ بگید ی ادرسم بدید که من بایم نظر بدم ممنون
دزد باور ها
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:26
xa0 گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب...
ششمین دختر
-
تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 8:58
xa0معلم مدرسهای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ...
برای علاقه مندان به زبان کره
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 22:43
انیونگ هاسیو : سلام یوبه سیوو = سلام یا آلوآنه آش میكا = حال شما چطوره آنیونگ گاسه او = خداحافظ انیو : خداحافظ تروقاسه او = مراقب باشید اگیسمیدا = باشه یا حتما كنچا نا او = خوبی یا حالت خوبه اره سو = باشه ارجی : باشه چین جا = واقعا میانهنمیندا = من متاسف هستم میانادا = من متاسفم اوما = مادر اب
ممنون نشان دادی که ما فقیریم
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 22:43
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زند
داستان داوود
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 22:43
xa0 زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود ر...
تقدیم به عمه بهتر از جانم که الان حضور نداره در این دنیا
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 15:52
xa0 باز صبح شد چشمانم از هم گشوده شد دوباره جانی از خداگرفتم هر طلوع را اغاز کن با نام او هرغروب را بر سجاده شکرکن شکر کن خداوند شکر کنندگان را دوست دارد نگذار دو روز جوانیت هرز رود نگذار این دو روز که بهترین روز از عمر تست به هدر رود نگذار......... از قول ان شاعر قدر لحظه ها را باید دانست کدام لحظه...
داستان یک شهید
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 23:22
امروز گفتم برم یه سری به مامان بزرگمینا بزنم از کوچه داشتم رد می شدم با موجی خروشان از مردمان سیاه پوش رو به رو شدم کمی به فکر رفتم چرا امروز همه اینطو ری اند چرا حال و هوای من همین الان یه دفعه عوض شد چرا همه اون بی حجاب ها خودشان را جمع و جور کردن چرا همه همسایه ها یه طوری به من نگاه می کنن چرا ب